داستان های جذاب و خواندنی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان داستان های جذاب و خواندنی و آدرس mahdi128.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





 

داستان چهار شمع,داستان,داستان کوتاهی

رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن می نمایند ، هر شمع یک هفته می سوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع می سوزند ، شمع ها نیز برای خود داستانی دارند . امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلب تان ریشه دواند .

شمع ها به آرامی می سوختند ، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبت های آن ها را بشنوی .

اولی گفت : من صلح هستم ! با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد .
فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت . سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت .

دومی گفت : من ایمان هستم ! با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم ، و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم ، وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد .

شمع سوم گفت : من عشق هستم ! ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم . مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند ، آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد .

ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت : چرا خاموش شده اید ؟ قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن .

سپس شمع چهارم گفت : نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم .
من امید هستم !

کودک با چشم های درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد .

چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگی تان خاموش نشود . چرا که هر یک از ما می توانیم امید ، ایمان ، صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنیم .


برچسب‌ها:
[ شنبه 29 آذر 1393برچسب:, ] [ 20:29 ] [ مهدی رضایی ]

 

متن تبریک شب یلدا, تبریک شب یلدا ۹۲, اس ام اس شب یلدا

 

یلدا، تو را دوست دارم، به اندازه همه ستاره هایى که در چشم هایت مى درخشند،
اى خواستنى ترینِ شب ها! طعم تو، به اندازه همه صبح هاى دل انگیز آفتابى بهار، شیرین است.

 

متن تبریک شب یلدا, تبریک شب یلدا

متن تبریک یلدا

 

شب یلداست؛ شبى که در آن انار محبت دانه مى شود و سرخى عشق و عاطفه،
نثار کاسه هاى لبریز از شوق ما؛
شبى که داغى نگاه هاى زیباى بزرگ ترها در چشمان کودکان اوج مى گیرد و بالا مى رود.

 

متن تبریک شب یلدا, تبریک شب یلدا

متن تبریک یلدا

 

عمرتون صد شب یلدا
دلتون قدر یه دنیا
توی این شبهای سرما
یادتون همیشه با ما
دل خوش باشه نصیبت
غم بمونه واسه فردا

 

متن تبریک شب یلدا, تبریک شب یلدا

متن تبریک یلدا 

 

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبى خوش است بدین قصه اش دراز کنید

 

متن تبریک شب یلدا, تبریک شب یلدا

متن تبریک یلدا 

 

حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد.

 

متن تبریک شب یلدا, تبریک شب یلدا

متن تبریک یلدا 

 

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آن قدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت.
یلدایتان مبارک

 

متن تبریک شب یلدا, تبریک شب یلدا

متن تبریک یلدا 

 

روی گل شما به سرخی انار
شب شما به شیرینی هندوانه
خندتون مانند پسته
و عمرتون به بلندی یلدا
شب یلدا مبارک

 

متن تبریک شب یلدا, تبریک شب یلدا

متن تبریک یلدا

 

یلدا، مجالى است براى تکرار هر آنچه روزگارى، سرمشق خوبى هایمان بوده اند
و امروز بر روى طاقچه عادت هایمان غبار مى گیرند.

 

متن تبریک شب یلدا, تبریک شب یلدا

متن تبریک یلدا

 

یلدا، تو که مى آیى، بزرگ ترهاى شاید فراموش شده،
دوباره به جوان ترهاى مهمان، به گرمى لبخند مى زنند.

 

متن تبریک شب یلدا, تبریک شب یلدا

متن تبریک یلدا 

 

یلدا، تو که مى آیى، طعم گرم و صمیمى گرد هم آمدن خانواده ها را دوباره مى توان حس کرد.

 

متن تبریک شب یلدا, تبریک شب یلدا

متن تبریک یلدا

 

امشب، میوه سربسته حرف هایمان را روبه روى هم مى گذاریم
تا طعم شیرین دوستى را به کام زمستانى روزگار بچشانیم.

 

متن تبریک شب یلدا, تبریک شب یلدا

متن تبریک یلدا 

 

تنها چند دقیقه ناقابل مى تواند از یک شب عادى، شب یلدا بسازد؛
ولى با هم بودن است که آن را نیک نام کرده و در تاریخ ماندگار شده است.

 

متن تبریک شب یلدا, تبریک شب یلدا

متن تبریک یلدا 

 

شب یلدا، «شب عاشقان بی دل» آکنده از عطر مهربانی، سرشار از ترنّم عشق و لبریز از تبسّمِ آینده باد!

 

متن تبریک شب یلدا, تبریک شب یلدا

متن تبریک یلدا 

 

توی سرمای این شب طولانی به فکر بی خانه مان هایی که چشم میزنند زودتر صبح بشه هم هستی ؟

 

متن تبریک شب یلدا, تبریک شب یلدا

متن تبریک یلدا 

 

شیرینىِ در کنار هم بودن لبخندهاى امشب، هزار بار بهتر از اشکِ حسرت ریختن بر مزار جدایى هاى فرداست.

 

متن تبریک شب یلدا, تبریک شب یلدا

متن تبریک یلدا 

 

ما منتظر صبح شب یلداییم
دستی به دعا تا فرج فرداییم
شب یلدایتان مبارک


برچسب‌ها:
[ شنبه 29 آذر 1393برچسب:, ] [ 20:29 ] [ مهدی رضایی ]

 

ﻣﯿﮕﻢ ﯾﻪ ﻭﻗــﺖ ﺯﺷﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ, طنز جدید و خنده دار

ﻣﯿﮕﻢ ﯾﻪ ﻭﻗــﺖ ﺯﺷﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ
ﻣﻦ ﺗﺎ ﺍﻻﻥ ﺷﮑﺴﺖ ﻋﺸﻘﯽ ﻧﺨﻮﺭﺩﻡ …!!

 

°.°.°.°.°جوک ﯾﻪ ﻭﻗــﺖ ﺯﺷﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ°.°.°.°.°

 

 میگما !!! یه وقت زشت نباشه با این سن و سال، بارون كه میاد، ما هیچ خاطره اى تو ذهنمون زنده نمیشه!

 

°.°.°.°.°جوک ﯾﻪ ﻭﻗــﺖ ﺯﺷﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ°.°.°.°.°

 

میگم که هوا اینقد دو نفرس یه وقت زشت نباشه من تنهایی میرم بیرون!؟

 

°.°.°.°.°جوک ﯾﻪ ﻭﻗــﺖ ﺯﺷﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ°.°.°.°.°

 

یه وقت زشت نباشه

ما به عنوان یه پسر ، ابرو بر نداشتیم

 

°.°.°.°.°جوک ﯾﻪ ﻭﻗــﺖ ﺯﺷﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ°.°.°.°.°

 

میگم یه وقت زشت نباشه
ما یه عکس با آیفون ، رو به رو آینه نداریم ؟

 

°.°.°.°.°جوک ﯾﻪ ﻭﻗــﺖ ﺯﺷﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ°.°.°.°.°

 

میگم یه وقت زشت نباشه
حالا که همه با وی چت کار میکنن
ما هنوز با همون یاهو مسنجر کار میکنیم

 

°.°.°.°.°جوک ﯾﻪ ﻭﻗــﺖ ﺯﺷﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ°.°.°.°.°

 

میگم یه وقت زشت نباشه
دیروز با مامانم دعوا کردم ، امروز آلبوم بیرون ندادم ؟

 

°.°.°.°.°جوک ﯾﻪ ﻭﻗــﺖ ﺯﺷﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ°.°.°.°.°

 

میگم یه وقت زشت نباشه
همه این روزا با آپشِن های آیفونشون پز میدن ، ولی ما هنوز با چراغ قوه ی 1100 مون پُز میدیم ؟

 

°.°.°.°.°جوک ﯾﻪ ﻭﻗــﺖ ﺯﺷﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ°.°.°.°.°

 

ﻣﯿﮕﻢ ﯾﻪ ﻭﻗﺖ ﺯﺷﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ
ﻣﻦ ﻋﮑﺲ ﺗﻮ ﭘﺎﺭﺗﯽ ﺑﺎ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﺼﺮﻑ ﺗﻮ ﺩستم ﻧﺪﺍﺭﻡ

 

°.°.°.°.°جوک ﯾﻪ ﻭﻗــﺖ ﺯﺷﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ°.°.°.°.°

 

میگم یه وقت زشت نباشه
ما عکس از "یه روز خوب تو اولین برف پاییزی" نداریم ؟

 

°.°.°.°.°جوک ﯾﻪ ﻭﻗــﺖ ﺯﺷﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ°.°.°.°.°

 

میگم یه وقت زشت نباشه من وی چت ندارم؟

 

°.°.°.°.°جوک ﯾﻪ ﻭﻗــﺖ ﺯﺷﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ°.°.°.°.°

 

نظافتچی میاد خونمون مامانم قبلش اتاق منو جمع می کنه زشت نباشه یه وقت!


برچسب‌ها:
[ شنبه 29 آذر 1393برچسب:, ] [ 20:28 ] [ مهدی رضایی ]

 

داستان,داستان آموزنده درخشش کاذب,داستانهای جذاب

یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان " موجاوه " قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید . هرچند مقصود ما رفتن به یک " دره " بود ، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم .


تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام گرم تر می شد راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم توانستیم کشف کنیم که چیست . یک بطری نوشابه خالی بود و غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود .


از آن جا که بیابان بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود ، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت " دره " نرویم . به هنگام بازگشت فکر کردم چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر ، از پیمودن راه خود باز مانده ایم ؟ اما باز فکر کردم ، اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چطور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است ؟

نکته اخلاقی : هر شکست لااقل این فایده را دارد ، که انسان یکی از راه هایی که به شکست منتهی می شود را می شناسد .


برچسب‌ها:
[ شنبه 29 آذر 1393برچسب:, ] [ 20:28 ] [ مهدی رضایی ]

 

دو حکایت از افلاطون,حکایت,حکایت آموزنده

زشتی و زیبایی
روزی، آدم نادانی كه صورت زیبایی داشت، به « افلاطون » كه مردی دانشمند بود، گفت: " ای افلاطون، تو مرد زشتی هستی".

افلاطون گفت: « عیبی كه بود گفتی و آن را به همه نشان دادی، اما آنچه كه دارم، همه هنر است، ولی تو نمی توانی آن را ببینی. هنر تو، تنها همین حرفی بود كه گفتی، بقیه وجود تو سراسر عیب است و زشتی. بدان كه قبل از گفتن تو، خود را در آینه دیده بودم و به زشتی صورت خودم پی برده بودم. بعد از آن سعی كردم وجودم را پر از خوبی و دانش كنم تا دو زشتی در یك جا جمع نشود. تو مردی زیبارو هستی، اما سعی كن با رفتار و كارهای زشت خود، این زیبایی رابه زشتی تبدیل نكنی".

 بزرگوار مردی
آورده اند که روزی مردی به خدمت فیلسوف بزرگ افلاطون آمد و نشست و از هر نوع سخن می گفت. در میان سخن گفت: « امروز فلان مرد از تو بسیار خوب می گفت که افلاطون عجب بزرگوار مردی است و هرگز کسی چون او نبوده است.»

افلاطون چون این سخن بشنید سر فرود برد و سخت دلتنگ شد.

آن مرد گفت:« ای حکیم! از من تو را چه رنج آمد که چنین دلتنگ شدی؟»

افلاطون پاسخ داد:« ای خواجه! مرا از تو رنجی نرسید. ولی مصیبت بالاتر از این چه باشد که جاهلی مرا ستایش کند و کار من او را پسندیده آید؟ ندانم کدام کار جاهلانه کرده ام که او خوشش آمده و مرا به خاطر آن ستوده است!


برچسب‌ها:
[ شنبه 29 آذر 1393برچسب:, ] [ 20:27 ] [ مهدی رضایی ]

 

دعای مادر,داستان زیبای دعای مادر,

پزشک و جراح مشهور (د.ایشان) روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد ، باعجله به فرودگاه رفت .
بعد از پرواز ناگهان اعلان کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه ، که باعث از کارافتادن یکی از موتورهای هواپیما شده ، مجبوریم فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم .

دکتر بلافاصله به دفتر استعلامات فرودگاه رفت و خطاب به آنها گفت : من یک پزشک متخصص جهانی هستم و هر دقیقه برای من برابر با جان خیلی انسانها هاست و شما میخواهید من 16ساعت تو این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم ؟

یکی از کارکنان گفت : جناب دکتر ، اگر خیلی عجله دارید میتونید یک ماشین کرایه کنید ، تا مقصد شما سه ساعت بیشتر نمانده است  ، دکتر ایشان با کمی درنگ پذیرفت و ماشینی را کرایه کرد و براه افتاد که ناگهان در وسط راه اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد بطوری که ادامه دادن برایش مقدور نبود .

ساعتی رفت تا اینکه احساس کرد دیگه راه راگم کرده خسته و کوفته و درمانده و با نا امیدی به راهش ادامه داد که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد .

کنار اون کلبه توقف کرد و در را زد ، صدای پیرزنی راشنید : بفرما داخل هرکه هستی ، در باز است …

دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند .
پیرزن خنده ای کرد و گفت : کدام تلفن فرزندم ؟ اینجا نه برقی هست و نه تلفنی ، ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تاخستگی بدر کنی و کمی غذا هم هست بخور تا جون بگیری .

دکتر از پیرزن تشکرکرد و مشغول خوردن شد ، درحالی که پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود .
که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود ، که هرازگاهی بین نمازهایش او را تکان میداد .

پیرزن مدتی طولانی به نماز و دعا مشغول بود، که دکتر به او گفت :
بخدا من شرمنده این لطف و کرم و اخلاق نیکوی شما شدم ، امیدوارم که دعاهایت مستجاب شود.

پیرزن گفت : و اما شما ، رهگذری هستید که خداوند به ما سفارش شما را کرده است .
ولی دعاهایم همه قبول شده است بجز یک دعا

دکتر ایشان گفت : چه دعایی ؟

پیرزن گفت : این طفل معصومی که جلو چشم شماست نوه من است که نه پدر دارد و نه مادر ، به یک بیماری مزمنی دچار شده که همه پزشکان اینجا از علاج آن عاجز هستند .
به من گفته اند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر ایشان هست که او قادر به علاجش هست ، ولی او خیلی از مادور هست و دسترسی به او مشکل است و من هم نمیتوانم این بچه را پیش او ببرم .


میترسم این طفل بیچاره و مسکین خوار و گرفتار شود پس از الله خواسته ام که کارم  را آسان کند .

دکترایشان در حالی که گریه میکرد گفت :

به والله که دعای تو ، هواپیماها را ازکار انداخت و باعث زدن صاعقه ها شد و آسمان را به باریدن وا داشت . تا اینکه من دکتر را بسوی تو بکشاند و من بخدا هرگز باور نداشتم که الله عزوجل با یک دعایی این چنین اسباب را برای بندگان مومنش مهیا میکند. و بسوی آنها روانه میکند.

وقتی که دستها از همه اسباب کوتاه میشود ، فقط پناه بردن به آفریدگار زمین و آسمان بجا می ماند .

منبع:adsms.com


برچسب‌ها:
[ شنبه 15 آذر 1393برچسب:, ] [ 22:32 ] [ مهدی رضایی ]

 

سخنان بزرگان جهان, مرده متحرک, پینگ پونگ

با آدم ضعیف تر از خودتون تا حالا پینگ پونگ بازی کرده اید؟ منظورم اینایی هستن که تازه راکت بدست شده اند و چند ساعتی مربی داشته اند و تازه از استایل والیبال اومده اند تو تنیس روی میز (با راکت اسبک میزنند) خیلی عجیبه که اینها چون بد بازی میکنند ، نمیتونی ببریشون و اصلا هم مهم نیست مهارتت ! طرف عملا یه بازی دیگه میکنه و توهم زده که پینگ پونگ داره بازی میکنه...من و تو هم عملا تو این توهم وقتمون حروم میشه واتفاق بدتر اینه که وقتی با یه آدم حسابی میشینی پای بازی میبینی مهارتت خیلی کم شده و طول میکشه تا برسی به سطح بازی اصلی خودت!


اینها را نوشتم تا بگم حرف اصلیم را وقتی با یه آدم کم فهم معاشرت میکنی یا آدمی که خودش را به نفهمی میزنه وقتی با یه آدم خاله زنک دم به دم میشی وقتی با آدم احمق دمخور میشی که قضاوتهای عجیب غریب و خرافی داره و تحملش میکنی ، وقتی با یه آدم روبرو میشی که دغدغه هایش (مسکن ورستوران و لباس برند و...) دیگه انتظار نداشته باش که از حروم شدن وقتت غصه بخوری


از درجا زدنت هم خجالت نمیکشی
از تجمع برنامه ای نصفه عمل شده و کارهای نیمه تمامت هم ککت نمیگزه
از نخواندن آخرین مقاله تخصصی رشته ات، بهت بر نمیخوره
یا ندیدن فلان دانشمند و بلد نبودن مفاهیم بلند حافظ و مولوی و ....دردت نمیاره
داری بی غیرت میشی عزیزم
به مردنت ادامه بده
 یا مثل یه بزرگمرد از این وضعیت بیا بیرون و نذار زنده به گور بشی و بشی یه مرده متحرک...
دکتر علیرضا شیری
منبع:seemorgh.com


برچسب‌ها:
[ شنبه 15 آذر 1393برچسب:, ] [ 22:32 ] [ مهدی رضایی ]

حکایت به مشکلات بخندید,حکایت,حکایت آموزنده

  مرد جوانی که می خواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد رفت. استاد خردمند گفت: تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد پولی بده.


تا دوازده ماه هر کسی به جوان حمله می کرد جوان به او پولی میداد. آخر سال باز به سراغ استاد رفت تا گام بعد را بیاموزد.


استاد گفت: به شهر برو و برایم غذا بخر.


همین که مرد رفت استاد خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میانبر کنار دروازه شهر رفت. وقتی مرد جوان رسید، استاد شروع کرد به توهین کردن به او.


جوان به گدا گفت: عالی است! یک سال مجبور بودم به هر کسی که به من توهین می کرد پول بدهم اما حالا می توانم مجانی فحش بشنوم، بدون آنکه پشیزی خرج کنم.


استاد وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داده و گفت: برای گام بعدی آماده ای چون یاد گرفتی به روی مشکلات بخندی!


داوینچی می گوید: مشکلات نمی تواند مرا شکست دهند، هر مشکلی در برابر تصمیم قاطع من تسلیم می شود.


برچسب‌ها:
[ شنبه 15 آذر 1393برچسب:, ] [ 22:31 ] [ مهدی رضایی ]

 

داستان زیبای رفافت,داستان,داستان کوتاه,

دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای بی وقفه دشمن محاصره شده بود.

سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.

حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.

وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.

سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی....

می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین.

منبع:asriran.com


برچسب‌ها:
[ شنبه 15 آذر 1393برچسب:, ] [ 22:30 ] [ مهدی رضایی ]

 

این کارو نکن این کارو بکن , مطالب خواندنی

· اگه میخوای راحت باشی کمتر بدون و اگه میخوای خوشبخت باشي بیشتر بخون

 

· تا پایان کار از موفقیت در ان با کسی صحبت نکن

 

· برای حضور در جلسات حتی یک دقیقه هم تاخیر نکن

 

· قبل از عاشق شدن ابتدا فکر کن که آیا طاقت دوری .جدایی و سختی را داری یا نه ؟؟؟

 

· سکوت تنها پاسخی است که اصلا ضرر ندارد.

 

· نصیحت کردن فقط زمانی اثر دارد که 2 نفر باشید.

 

· در مورد همسر کسی اظهار نظر نکن نه مثبت نه منفی.

 

· نوشیدنی های داخل لیوان و یا فنجان را تا آخر ننوش.

 

· دراختلاف خانوادگی حتی اگر حق با تو است شجاع باش وتواز همسرت عذر خواهی کن.

 

· برای کودکان اسباب بازی های جنگی هدیه نبر.

 

· نه آنقدرکم بخور که ضعیف شوی ونه آنقدر زیاد بخور که مریض شوی.

 

· بدترین شکل دل تنگی آن است که در میان جمع باشی وتنها باشی.

 

· شخص محترمی باش وبدون اطلاع به خانه ومحل کار کسی نرو.

 

· وجدانت را گول نزن چون درستی ونادرستی کارت رابه تو اعلام می کند.

 

· موقع عطسه کردن حتما از دیگران فاصله بگیر واز دستمال استفاده کن ولی با تمام وجود عطسه کن.

 

· عاشق همسرت باش تا بهشت را ببینی.

 

· کثیف نکن اگر حوصله تمیز کردن نداری.

 

· بخشیدن خطای دیگران بسیار قشنگ است تجربه کردنش را به تو پیشنهادمیکنم.

 

· همه جا از همسرت تعریف وتمجید کن حتی در جهنم.

 

· با کارمندانت مهربان ولی قاطع باش.

 

· غرور کسی رو نشکن چون مثل شیشه ی شکسته برای تو خطر آفرین است.

 

· عمل خلاف را نه تجربه کن نه تکرار.

 

· باشجاعت اقرار کن که اشتباه کردی.


· هنر نواختن را یاد بگیرنواختن موسیقی در هیچ کشوری گدایی نیست.


· هنگام صحبت کردن با دیگران به چشم آنها نگاه کن تاپیام و کلام تو را درک کنند.


· بادندان میخ نکش.


· کسی را که به توامیدوار است نا امید نکن.


· برا کسی که دوستش داری در روزتولدش پیام تبریک برایش ارسال کن.


· اولین خیر باش


· با داشتن همسری خوب همه کس و همه چیز را یکجا داری.


· در دفتر و منزل گل های زیبا داشته باش.


· حسابداری وروشهای آنرا یاد بگیر.


· تزریق سرم و آمپول را یاد بگیر.


· وارد سیاست نشو.


· عمر مد کوتاه است.


· به سفر و همسفر فکر کن.


· تاندانی نمی توانی پس بدان تابتوانی.

منبع:kocholo.org


برچسب‌ها:
[ شنبه 15 آذر 1393برچسب:, ] [ 22:30 ] [ مهدی رضایی ]

 

عاشقانه ها, متن های عاشقانه, محبت

دل آدم ...چه گرم می شود گاهی ساده... به یک دلخوشی کوچک...

 

به یک احوالپرسی ساده...
به یک دلداری کوتاه ...
به یک "تکان سر"...یعنی...تو را می فهمم...

 

... به یک گوش دادن خالی ...بدون داوری!
به یک همراهی شدن کوچک ...
به حتی یک همراهی کردن ممتد آرام ...
به یک پرسش :"روزگارت چگونه است ؟"

 

به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان چای !
... به یک وقت گذاشتن برای تو...
به شنیدن یک "من کنارت هستم "...
به یک هدیه ی بی مناسبت ...
به یک" دوستت دارم "بی دلیل ...

 

به یک غافلگیری:به یک خوشحال کردن کوچک ...
به یک نگاه ...
به یک شاخه گل...
دل آدم گاهی ...چه شاد است ...
به یک فهمیده شدن ...درست !

 

به لبخند!
به یک سلام !
به یک تعریف به یک تایید به یک تبریک ...!!!

 

و ما چه بی رحمانه این دلخوشی های کوچک و ساده را از هم هم دریغ میکنیم و تمام محبت و دوست داشتن مان را گذاشته ایم کنار تا به یک باره همه آنها را پس از مرگ نثار هم کنیم


برچسب‌ها:
[ شنبه 15 آذر 1393برچسب:, ] [ 22:27 ] [ مهدی رضایی ]

 

با خود پیمان ببندید, مطالب خواندنی, جملات آموزنده

با خود پیمان ببندید
آنقدر قوی شوید که هیچ چیز و هیچ چیز و هیچ چیز آرامش ذهنیتان را به هم نریزد.

 

با خود پیمان ببندید
در هر گفتگویی کلامی از سلامتی شادی و ثروت را بر زبان جاری سازید.

 

باخود پیمان ببندید
همواره تواناییهای دوستانتان را به آنها یادآور شوید (حس خوب مفید بودن را برای دوستانتان بوجود آورید)


با خود پیمان ببندید
نیمه روشن هر چیزی را بنگرید، آنگاه تاریکی کنار رفته و روئیاهایتان تحقق می‌یابد.

 

با خود پیمان ببندید
به بهترین فکر کنید، برای بهترین کار کنید و فقط بهترین را بخواهید.

 

با خود پیمان ببندید
مشتاق موفقیت دیگران باشید، آنچنان که گویی آن موفقیت از آن شماست.

 

با خود پیمان ببندید
اشتباهات گذشته را فراموش کنید و به سوی دست‌یافته‌های بزرگتر در آینده حرکت کنید.

 

با خود پیمان ببندید
به تمام موجودات زنده با لبخند نگاه کنید.

 

با خود پیمان ببندید
آنقدر برای رشد و تعالی خود زمان صرف کنید، تا دیگر زمانی برای انتقاد کردن از دیگران نداشته باشید.

 

با خود پیمان ببندید
برای ناراحتی صبور، برای ترس قوی و در برابر خشم متین باشید.

 

با خود پیمان ببندید
که بهترین باشید و به دنیا بگویید که بهترین هستید.
تا زمانی که اعمالت بهترین بودن تو را حفظ می کند تمام کائنات گویی که در دستان توست.


برچسب‌ها:
[ پنج شنبه 22 آبان 1393برچسب:, ] [ 13:5 ] [ مهدی رضایی ]

 

یه وقتایی, مطالب خواندنی, جملات خواندنی

یه وقتایی... حتی حوصله ی خودتم نداری چه برسه به دیگران!


یه وقتایی... هیشکی حوصله ی خودشم نداره، چه برسه به تو!


یه وقتایی... همه ازت انتظار دارن که درکشون کنی، اما کَسی تو رو درک نمیکنه!


یه وقتایی... از همه انتظار داری که درکت کنن، اما تو کَسی رو درک نمیکنی!


یه وقتایی... یکی از تو خوشش میاد اما تو نه!


یه وقتایی... هم، تو از یکی خوشِت میاد اما اون نه!


یه وقتایی... حرفِ دلت رو به هزاران نفر میتونی بگی الّا به یه نفر..


یه وقتایی... حرفِ دلت رو به هیشکی نمیتونی بگی جز به یه نفر.!


یه وقتایی... فقط به حرفِ خودت میتونی اعتماد کنی نه دیگران!


یه وقتایی... به حرفِ همه میتونی اعتماد کنی جز حرف خودت!
و اینکه
یه وقتایی... با یه لبخند کوچیک میشه سر و تهِ یه قضیه رو هَم آورد..
همینطور که یه وقتایی با یه لبخندِ کوچیک میشه اوضاع رو خراب تر از اونی که هست کرد!

 

"پس لبخند بزن، شاید فردا روزِ بدتری باشه..."


برچسب‌ها:
[ پنج شنبه 22 آبان 1393برچسب:, ] [ 13:4 ] [ مهدی رضایی ]

حکایت,حکایت مثنوی معنوی,حکایت روز با چراغ گرد شهر,حکایت مولانا

راهبی چراغ به دست داشت و در روز روشن در کوچه ها و خیابانهای شهر دنبال چیزی می‌گشت. کسی از او پرسید: با این دقت و جدیت دنبال چه می‌گردی، چرا در روز روشن چراغ به دست گرفته‌ای؟

راهب گفت: دنبال آدم می‌گردم. مرد گفت این کوچه و بازار پر از آدم است. گفت: بله، ولی من دنبال کسی می‌گردم که از روح خدایی زنده باشد. انسانی که در هنگام خشم و حرص و شهوت خود را آرام نگهدارد. من دنبال چنین آدمی می‌گردم. مرد گفت: دنیال چیزی می‌گردی که یافت نمی‌شود.

"دیروز شیخ با چراغ در شهر می‌گشت و می‌گفت من از شیطان‌ها وحیوانات خسته شده‌ام آرزوی دیدن انسان دارم. به او گفتند: ما جسته‌ایم یافت نمی‌شود، گفت دنبال همان چیزی که پیدا نمی‌شود هستم و آرزوی همان را دارم.

منبع:shahredastanha.blogfa.com


برچسب‌ها:
[ پنج شنبه 22 آبان 1393برچسب:, ] [ 13:3 ] [ مهدی رضایی ]

 

دیدار با خدا,حکايت دیدار با خدا

روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی می کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!


ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.

خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...

پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!

شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟

آنگاه خداوند پاسخ گفت:
من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی!


برچسب‌ها:
[ پنج شنبه 22 آبان 1393برچسب:, ] [ 13:2 ] [ مهدی رضایی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 49 صفحه بعد
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی، قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که: می بایست قدر چیزی را که داشتی، میدانستی ...
آرشيو مطالب
آبان 1393
مهر 1393 شهريور 1393 مرداد 1393 تير 1393 خرداد 1393 ارديبهشت 1393 فروردين 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 آبان 1392 مهر 1392 شهريور 1392 مرداد 1392 تير 1392 خرداد 1392 ارديبهشت 1392
امکانات وب

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 100
بازدید دیروز : 330
بازدید هفته : 100
بازدید ماه : 3935
بازدید کل : 8190
تعداد مطالب : 728
تعداد نظرات : 883
تعداد آنلاین : 1